همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ..... تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی

ظرافت ظریف

بعضی آدمها  اسم و فامیلشون یا سخته یا به هیچ وجه به اخلاق و رفتار و عملکردشون نمی خوره

مثل خاله سمندر مارمولک ، آقای شیفت بخش بخشی ناصرالدین پنجه دری و یا خیرالنساء زلفعلی بدون مو

اما بعضی ها انگار اسم و فامیلشون درست  پیش بینی و انتخاب شده و خودشون هم به استناد اسم و فامیل تربیت شده اند

نمونه بارز همین آقای دکتر خودمون

دکتر ( محکم )محمد جواد ظریف ( قربون اون لبخنداش )

با چه ظرافتی داره کار می کنه ( خدا قوت دکتر )

خیلی ها با تمام قدرت و تمام ابزار و تمام توان سعی دارند جلو فعالیتش را بگیرند ولی به لطف و ظرافت دولت تدبیر و امید و یاری مردم فهیم و صبر و حوصله و ظرافت ظریف و پشتکار و تلاش همکارانش تا حالا این خیلی ها موفق نشده اند

خیلی ها خیلی هستند هان ، خارجی و داخلی ، با ابزار و بدون ابزار ، از  صفر بگیر برو بالا تا بیست و سی و حتی چهل و چهل و پنج

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:19  توسط حسن بیـــــات  | 

  زمستان می رود   رو سیاهیش می مونه با زغال         

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه بلندترین شبش یلدا باشد

عید بر عاشقان مبارک باد

( سال زیبای برای همه خوبان آرزومندم به ویژه دوستان عزیز )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 13:40  توسط حسن بیـــــات  | 


ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﻲ ﻛﺮﺩﻱ دﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺍﻳﺪ نوﺷﺘﻢ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت 11:39  توسط حسن بیـــــات  | 

سعدی

عمر ناپايدار

 هــــــــردم از عمــــر مي رود نفسي              چـــــــــون نگه مي كنم نمانده بسي

اي كه پنجـــــاه رفت و در خـــوابي                 مگــر اين پنج روز دريـــــــــــابي

خجـل آن كس كه رفت و كار نسـاخت             طبـل رحلت زدند و بار نســــــاخت

خـــــواب نوشين بامداد رحيـــــــل                    بـــــاز دارد پياده را ز سبيــــــــــل

هـــــر كه آمد عمــارتي نو ســـاخت                  رفت و منــــزل به ديگري پـــرداخت

وآن دگــــر پخت همچنين هــــوسي                  ويـــــن عمارت بسر نبـــــرد كسي

يـــار ناپـــايدار دوست مــــــــدار                        دوستــــي را نشـــــايد اين غـــداّر

عمـــــر برف است و آفتـــاب تموز                      انـــدكي ماند و خواجه غـــرّه هنـوز

اي تهيـدست رفته دربــــــــــــازار                       تـرسمت پر نيـــاوري دستـــــــــار

نيـــــك و بـد چون همي ببايد مـرد                      خنك آنكس كه گوي نيكي بـــــــرد

 

 * حكيم فردوسي طوسي

 مگردان سر از دين و از راستي                   كــه خشـم خـدا آورد كاستي

چو گفتـــــار بيهــوده بسيــار گشت                سخنگوي در مردمي خوار گشت

به نايـافت رنجه مـكن خـــــويشتن                  كه تيمـار جان باشد و رنج تـن

زدانش چو جان تـــرا مـــايـه نيست                 به از خامشي هيچ پيرايــه نيست

توانگر شد آنكس كه خرسنـــد گشت               از او آز و تيمار در بنـــد گشت

بـه آمــوختن چون فــروتن شـــوي                   سخن هــاي دانندگــان بشنوي

مگوي آن سخن، كاندر آن سود نيست              كز آن آتشت بهره جز دود نيست

بيــــا تا جهــــان را به بــد نسپريم                      به كوشش همه دست نيكي بريم

نبــاشد همي نيك و بـــد، پــــايدار                     همـــــان به كه نيكي بود يادگار

همــــان گنج و دينار و كاخ بلنـــــد                     نخواهــــد بدن مرترا ســـودمند

فــريــدون فــرّخ، فرشته نبـــــــود                      بــه مشك و به عنبر، سرشته نبود

به داد و دهش يــافت آن نيگـــــوئي                 تو داد و دهش كن، فريدون توئي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 12:36  توسط حسن بیـــــات  | 

مهاجرت معکوس اندر معکوس

اوایل شاه همیشه شاه بود و گدا همیشه گدا ،  هیچ وقت شاه گدا نمی شد و گدا هم شاه نمی شد تا اینکه انقلاب شد ، انقلاب هم که بدرستی یعنی همین ، زیر و رو شدن خیلی چیزها و به همین مناسبت شاه گدا شد و خیلی از گدا ها شاه شدن

من هم خیلی فکر کردم ، دیدم آره می تونم رئیس جمهور بشم  ، توان این کار رو دارم و یا وزیر بشم و یا حداقل وکیل مجلس ، به این امید از دهاتمون ( پشت کوه ) مهاجرت کردم تهرون و آی درس خوندم هان ، آی درس خوندم تا به آرزوم برسم

اما دیدم نه بابا به این حرفها نیست ، شرایط زیادی باید فراهم بشه فقط درس خوندن نیست و متوجه شدم هیچ کاریش نمی شه کرد و از عهده من خارجه

ناامیدانه دیدم شکست خوردم ، نه کاری و نه باری و نه زنی و نه زندگی ، بجاش تنفس در هوای پر از دود و سم و آشغال ، مثل گوگرد و آلمینیوم و فسفر و ...

گفتم عیب نداره بر می گردم دهاتمون ( مهاجرت معکوس )

رفتم وام بگیرم زمین بخرم گاوداری بزنم پس از هشت ماه رایزنی کارشناسا ن محترم مختلف مسوول و غیر مسوول گفتن نمی شه صرفه اقتصادی نداره و ...

  گفتم عیب نداره پرورش قارچ می زنم باز هم  پس از چندین ماه دوندگی  کارشناسا ن محترم مختلف مسوول و غیر مسوول گفتن نمی شه صرفه اقتصادی نداره و ...

گفتم عیب نداره باید بروم تو کار پرورش زنبور عسل  باز هم پس از ماه ها تحقیق و آموزش و پیگیری کارشناسان مختلف مسوول و غیر مسوول گفتن ای بابا ! زنبور ! ؟ نکنی این کارو که صرفه اقتصادی نداره هیچ بماند زنبور نیش هم می زنه و ... 

...

خلاصه دیدم نمی شه ، گفتم ای بابا ولش کن می روم دوباره تهرون ( مهاجرت معکوس اندر معکوس ) جوراب و شرت مردانه و زنانه  و زیر پوش مردانه  می فروشم

از ننم (مامانم) کمی پول قرض کردم و از هر کدام دو جین خریدم و به نام حق بساط پهن کردم کنار میدان انقلاب به سمت آزادی که ناگهان ماموران  شهرداری محترم ریختن سرم و کل سرمایه مقروض شده را مصادره کردن و رفتن

شکر خدا الآن وضعم بد نیست الحمداله روزی سی چهل هزار تومان کاسبم ، سر چهار راه چراغ قرمز شیشه ماشین تمیز می کنم ، راستی اگه خواستید سفارشی و با تخفیف شیشه ماشین خودتون تمیز کنید بهم زنگ بزنید

تلفن 09۰10009۰۱۰

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 15:26  توسط حسن بیـــــات  | 

دوست دارم بنویسم و بارها نوشته اما سر از سطل زباله در اورده

نمی دونم چی بنویسم !؟

از سیاست نوشتم    دیدم     ای بابا نمی شه

سانسورش کردم    دیدم     ای بابا بدرد نمی خوره

از اقتصاد نوشتم    دیدم    ای بابا نمی شه

سانسورش کردم    دیدم     ای بابا بدرد نمی خوره

 از اجتماع نوشتم   دیدم     ای بابا  نمی شه

سانسورش کردم    دیدم     ای بابا بدرد نمی خوره

...

...

از خودم نوشتم    دیدم      ای بابا نمی شه

سانسورش کردم    دیدم     ای بابا بدرد نمی خوره

کشکول سانسور شده مفت مفت مفت 

 بازم گرونه

البته دلم نمیاد بخاطر ارتباط با دوستان تعطیلش کنم

کج دار و مریض ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 12:15  توسط حسن بیـــــات  | 

دوستان سلام

سال 91 بر عکس محیط واقعی زندگیم که سرشار از نعمت ، برکت  و زیبایی بود ، در محیط مجازی ( کشکول ) سال خوبی نداشتم و برایم سال بی نهایت بدی بود و حضور کمرنگ و کسل آوری  رغم خورد

شرمنده

حال امید آن دارم که در سال 1392 همچی بهتر بشه ، از جمله  کشکول ،  اقتصاد ، سیاست ، سه قوه ، و هر آنچه حق مسلم فرد فرد هر ایرانی هست ، حداقل در حد 50 درصد نصیب و قسمتش بگرده   انشااله

و همچنین تو گرامی و بزرگوار که هم اکنون در حال خواندن این متن  هستی امیدوارم سال 1392 برایت سالی سرشار از شادی و خوشی ، تندرستی و زیبایی باشد

امیدوارم با شادترین لحظات شروع و با کارنامه ای درخشان ( شخصی و جمعی )  این سال را نیز تجربه نما ئید

عید شما مبارک

رقص باد و مجلس مست را در عید 91 بخوانید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 16:17  توسط حسن بیـــــات  | 

قسمت اول 

یادش بخیر چهارده  سال بیشتر نداشتیم که با اسفندیار دوستم می نشستیم حساب می کردیم که چند سال دیگه زن می گیریم و من شادمانه می گفتم شش سال دیگه  !  اسفندیار با کمی دلخوری می گفت هفت سال دیگه !

آخه اسفندیار یک سال از من کوچکتر بود و سن موعود ازدواج ما هم بیست سالگی !!!

آن زمانها مثل حالا کارنامه ها ( توصیفی ) خوب و خیلی خوب نبود که ، بر عکس اوج سخت گیری بود و حتی کلاس پنجم امتحان نهایی داشتیم که خیلی خیلی سخت می گرفتند  ، به همین دلیل اسفندیار بعد از دو سال که رد شد ، ترک تحصیل کرد .

و اما من یک سال پشت کنکور موندم  تا  تونستم طبق علاقه وافر به رشته علوم آزمایشگاهی وارد دانشگاه بشم   البته دانشگاه آزاد اسلامی ،  پس از مدتی  لیسانس گرفتم و حسابی هم آزاد و اسلامی شدم یادش بخیرچندین سال گذشته ولی انگار همین دیروز بود .

پس از سالی دیگر پشت کنکوری شدن و دو سه سال تحصیل و علافی مجدد فوق لیسانس هم گرفتم و با اجازه دولت و بزرگترهای خانواده رفتم سربازی یا همان  خدمت اجباری .

با افتخار تمام دو سال سر یکی از چهار راههای مهم شهری میهن عزیزم کنترل ترافیک را عهده دار بودم و چقدر جریمه ( پول بی زبان ) به نفع سازمان جمع آوری کردم .

حالا دیگه سی سالم شده بود  و دارای چندین مدرک معتبر تحصیلی ،  نظامی ،  کوتاه مدت ،  بلند مدت ، زبان خارجه ،  زبان داخله و ... که رفتم خواستگاری همدم خانوم  ، دختری از آشنایان .

تو همون برخورد اول داخل اتاق پذیرایی عروس خانم با ناز و کرشمه خاصی پرسید.

شادوووووووو ماد

-   خونه داری ؟     گفتم نه !

-   ماشین داری ؟  گفتم نه !

-   شغل درست و درمون داری ؟  گفتم نه !

-   پس انداز حسابی داری ؟   گفتم نه !

-   سهام داری ؟  گفتم نه !

-   اختلاس می تونی بکنی ؟   گفتم نه !

-   دزدی می تونی بکنی ؟   گفتم نه !

-   پس چطور اومدی زن بگیری ؟ !

گفتم  بابام  وضع  مالی خوبی داره و می تونه ماهی دویست تا سیصد تومانی بهمون  بده و یارانه ها را هم روش  بریزیم  و زندگی کنیم .

گفت  پس ببخشید خیلی خیلی ببخشید برو به بابات بگو بیاد با من ازدواج کنه نه تو آس و پاس و لخت و پتی !!   گورت  گم کن برو !

یواش و بی سر و صدا  گورم و گم کردم و رفتم .

 

یک روز که داشتم تو خیابان پرسه می زدم یه نفر با شکم گونده و سیگاری در دست از داخل  مغازه معاملات ملکی  با فریادی نعره مانند  مرا صدا زد  ، رفتم جلو  با  تعجب  دیدم ای  وای خدا من ! اسفندیاره رفیق دوران ابتدایی .

-   اسی !  تویی ! عزیزم !

 ملچ و ملوچ و فولوچ  ، رفتیم داخل مغازه .

-   خوب ؛ حسن جون ؛ بگو ببینم  ؛ چند تا بچه داری ؛ جنست جوره ؛

-   بچه ؟! ای بابا ؛ کدوم بچه ! چی می گی ! دلت خوشه ! گورم کجا بوده که کفنم کجا باشه !

-   یعنی عروسی نکردی ؟!  تو که قرار بود یکسال از من زود تر زن بگیری ؟!

-   نه بابا ، رفتم بیست میلیون خرج کردم لیسانس گرفتم  ، سی میلیون هم خرج فوق   ، پنج میلیون هم خرجم  شد  تا  کارت پایان خدمت گرفتم ، حالا هم بیکار و آواره کوچه و خیابان . 

به قول میرزاده عشقی  

من جوان شاعر معروف از چين تا فرنگ        دائما بايد ميان کوچه هاي پست وتنگ
صبح بگذارم قدم تا شام بردارم شلنگ       چون ندارم سنگ سکه نیست باد این سکه سنگ
مرده باد ان کس که داد ان را رواج              احتياج ، اي احتياج ، اي احتياج

 -   یعنی هیچ دنبال زن گرفتن نرفتی ؟!

-   نه واله ، فقط یک بار رفتم خواستگاری همدم خانم ، او هم دید من بیکارم و بی پول و پله قبول نکرد

-   همدم خانم  ؟! کدام همدم ؟ !

-   همدم ، همون دختر تقی جیگرکی  ، جلو مدرسه جیگر می فروخت.

-   دختر تقی جیگرکی ؟!

-   آره بابا ، حالا چرا تعجب کردی ! ؟ چیزی شده ؟

-   هیچی بابا ، هیچی

-   نه اسی جون ، باید بگی چی شده ؟!

-   حسن ، راستشو بخوای یکساله با همدم ازدواج کردم   ، زن دوم من شده ، یک ماهی هم هست خدا از او یک پسر کاکل زری بهمون داده .

-   چی  ! زن دوم ! یک پسر !   چی می گی اسی ؟!

-   آره ، درست شنیدی ، از زن اول هم شش پسر دارم

-   شش تا ؟!

-   آره شش تا پسر و سه تا دختر ، خدا روزی رسونه

-   چطور قبول کرد با اون همه فیس و افاده زن دوم تو بشه ؟!

-   بهم گفت

           خونه داری ؟             گفتم آره ، برا تو هم می خرم

            ماشین داری ؟         آره برا تو هم می خرم

            پس انداز داری ؟       آره برا تو هم  باز می کنم

            سهام داری ؟           آره برا تو هم می خرم

            مگه چکاره ای  ؟      شغل آزاد دارم ، بنگاه  معاملات ملکی

-  الحمدالله هر چند معامله که بزنم اندازه ده تا دوازده تا کارمند مدرک بالا حقوق و درآمد مه ، علاوه بر ارزش افزوده و سایر در آمدهای جانبی  ، آخه می دونی حسن جون ، کلاس پنجم که نتونستم بعد از دو امتحان نهایی قبول بشم وارد کار آزاد شدم ، اول شاگردی و بعد یواش یواش استاد ی . 

بلاخره من هم چند سال بعد این قضیه زن گرفتم که تو پست بعدی می گم چطوری این اتفاق باور نکردنی برام اتفاق افتاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 10:39  توسط حسن بیـــــات  | 

مدتی است که رسم بسیار غلط و زشتی در جامعه (اسلامی ) ایجاد شده که بخاطر رسیدن به بعضی از اهدافمان بی نهایت دروغ می گوئیم و کسی هم نیست بگه آخه مشدی !؟ چرا !؟

نمونه آن بعضی از افرادی که برای تصدی پستی انتخاباتی نامزد می شود و جهت افزایش چند رای انواع دروغ را می گوید

آقا محمود  میم همکار محترم بنده که برای وکالت و نمایندگی اعضاء شرکت نامزد شده بود ، در معرفی خود لیست بلندی از عملکرد خود را ( به دروغ )  ارائه داده بود ، از جمله

عضویت در هیات مدیره تعاونی مصرف  اصغر آباد سفلی ، دو دوره

حال اینکه در این دو دوره ( 6 سال ) 2 بار هم در جلسات هیات مدیره شرکت نکرده بود

حال بنده هم می خواهم از دوستان بخاطر تاخیر در به روز شدن کشکول به شیوه این نامزدها عذر خواهی کنم شاید در آینده انتخابات به دردمان بخورد


دوستان با پوزش از تاخیر بزودی کشکول به روز خواهد شد ، اما برخی دلایل تاخیر در به روز رسانی به شرح زیر می باشد ( گرفتاری کاری شدید )

1)     همکاری در سرایداری زائر سرا در مشهد مقدس

2)    همکاری با گروهی در اجاره مغازه و تعمیرات اساسی آن

3)   همکاری با گروهی در خرید زمین در رامسر

4)   دو دو تا ، چهارتا کردن شرکت م ص ر ف

5)    دو دو تا ، چهارتا کردن  الف ع ت ب ا ر

6)    همکاری با گروهی در تاسیس نمایندگی ع س گ ر ی

7)   همکاری با گروهی در برگزاری مراسم افطار ( جای همه شما سبز بود )

8)   همکاری با مدیران شرکت جهت استخدام دو نفر و نصفی که نهصد و سی هزارداوطلب  شرکت کننده داشت

9)  همکاری در افزایش عضو خانواده به وسیله ازدواج فرزند

عجب حوصله ای دارند در دروغ گفتن  بی خیال خدا حافظ تا پانزده روز دیگر

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 17:26  توسط حسن بیـــــات  | 

پدری قصد داره با یک مثال نقش اتحاد را به فرزندانش آموزش دهد

بچه ها را جمع می کند و به یکی از انها یک دسته بیل می دهد و از او می خواهد دسته بیل را بشکند

بچه با یک فشار آن را می شکند

 دو تا دسته بیل می دهد باز آنها را با یک فشار می شکند

 سه تا دسته بیل می دهد باز آنها را با یک فشار می شکند

چهار تا دسته بیل می دهد باز آنها را با یک فشار می شکند

پنج تا ...

۰۰۰

 بیست تا دسته بیل می دهد باز با یک فشار آنها را می شکند

پدر از تعجب و نگرانی وپشیمانی نمی تواند حرف بزند

پسر به پدر می گوید بابا جان ما می توانیم می شود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 8:42  توسط حسن بیـــــات  |